دوشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹

آيت اله منتظري از نوعي ديگر

اين مطلب را براي روزنامه نوشتم كه قابل چاپ باشد.

چند روز مانده بود كه امام از پاريس بيايد. تني چند از زندانيان سياسي به ديدارآيت اله منتظري درقم رفتند. درباره حفاظت امام و حوادث آن روزها بحث بود. يكي از دوستان از ابتكارات مردمي مي گفت كه از زماني كه سيب زميني و پياز در تهران كم شده است، عده اي در محلات تهران كاميون هايي راه انداخته اند و سيب زميني و پياز ارزان بين مردم توزيع مي كنند و اسمش را گذاشته اند تعاوني خميني. بعد در تأييد و تمجيد از اين كه مردم دارند متشكل مي شوند و اين تعاوني خميني يكي از نمودهاي آنست داد سخن داد و بعد منتظر نظرايشان شد.

ايشان بدون مقدمه گفت آن چيزها به جاي خود ولي اين كار خيانت به انقلاب است. خودشان نمي دانند ولي كارشان به انقلاب ضربه مي زند.

همه از اين موضعگيري شوكه شدند. همان دوست گفت اين چه حرفي است آقا، اينها بچه هاي انقلابند. شما چطور مي گوييد اين كار خيانت است؟

ايشان با تأكيد بر سخن گفته شده توضيح داد كه اينها نمي دانند چه مي كنند. از همين حالا مي آيند جنس ارزان را درشهرها توزيع مي كنند بعد روستائي ها را مي كشانند به شهر، اين اقتصاد كشور را ويران مي كند.

درآن شرايط كه ذهن همه را حكومت نظامي و درگيري هاي مردم با پليس و مسائل روز گرفته بود، كسي به عمق اين سخن را توجه نكرد. هنوز انقلاب پيروز نشده بود كه كسي به اقتصادش فكر كند.

انقلاب پيروز شد، ماه ها گذشت، مشكلات تا حدي چهره خود را نشان داد. اما هنوز سياست حرف اول را مي زد و اقتصاد كمتر مورد توجه بود. 13 ابان 1358 سفارت امريكا توسط دانشجويان خط امام تصرف شد و نام لانه جاسوسي برآن نهادند. شور و شوقي درميان جوانان و مبارزان از همه جناح ها و گروه ها افتاد و همه مدافعان نظام و منتقدان آن درحمايت از حركت دانشجويان از يكديگر سبقت مي گرفتند.

فرداي آن روز 14 آبان آيت اله منتظري اطلاعيه اي صادر كرد. ايشان ضمن اشاره به دشمني هاي امريكا با ايران اين نكته را توضيح داده بود كه براي مبارزه با امريكا ما بايد از نظر اقتصادي وابستگي مان را كم كنيم و استقلال اقتصادي پيدا كنيم و بتوانيم روي پاي خودمان بايستيم. باز هم در آن فضا كمتركسي به مسائل اقتصادي حساس بود و به اين نكته توجه كرد.

در دهه شصت بحث سوبسيدها و بسيج اقتصادي و توزيع اقلام كوپني مطرح بود. يك دوقطبي ايجاد شده بود كه برخي به مخالفت دولت بر آزاد بودن اقتصاد تكيه مي كردند و با تعبير كوپنيسم اقتصاد موجود را به كمونيسم تشبيه مي كردند. آيت اله منتظري بارها درسخنراني و پيام هاي خود براين نكته تأكيد مي كرد كه سوبسيد ها را بايد به توليد داد. انتقاد كرد كه چرا اقلام كوپني را به شهرها مي دهيد ولي روستاهاييان كه مولدند از آن محرومند. باز هم اين مواضع در ميان تنش هاي سياسي همچنان مغفول ماند.

اين كه يك مرجع تقليد سنتي علاوه بر نگرش ها و تلاش هاي سياسي كه خود حكايت مفصلي است، با چنين پيگيري بر اقتصاد تكيه كند و آن هم روش اقتصادي خاص داشته باشد امري بي سابقه بود.

شاخصه ديگر ايشان نوع منتقد بودنش بود. در اكثر جوامع نيروها و شخصيت هايي كه نظام حاكم آنها را به بازي نمي گيرد و يا در قدرت سهيم نمي كند، بطور طبيعي موضع انتقادي گرفته و نقش اپوزيسيون را بازي مي كنند. اما او نقش ديگري را به نمايش گذاشت. زماني كه شخصيت دوم انقلاب و نظام بود موضع انتقادي داشت و برهيچ نارسائي چشم نمي پوشيد. ثابت شد كه مي شود مبهوت و مجذوب قدرت نشد.

دوشنبه ۱۴ دسامبر ۲۰۰۹

چه كسي بايد فداشود؟ سخني با دلسوزان انقلاب و كشور

درهركشوري ستون هايي هستند كه حافظ تماميت و استقلال و كيان كشورند و تا آنها پابرجا هستند پايداري و ماندگاري آن جامعه و نظام تضمين شده است. خيلي مسائل و امكانات ممكن است لطمه ببيند و يا حتي از بين برود ولي مادام كه ستون هاي اصلي و پايه اي برقرار است اساس كار خدشه اي نمي بيند.

هم به دلايل اصولي و هم تجربه ميهني و جهاني خميرمايه و صاحب خانه هركشوري مردم آن هستند و دولتيان كارگزار آنها. دربرابر هر تهاجم و آسيبي آنچه كه ضامن بقاي جامعه است درصحنه بودن مردم است.

حداقل دركشورما اين امر بارها به اثبات رسيده است. رضاخان با همه قدرتش يك روز هم دربرابر متفقين دوام نياورد. چند سال بعد مصدق به پشتوانه مردمي شركت نفت انگليس را از سرچاه هاي نفت بيرون كرد. و وقتي اين پشتوانه ضعيف شد سقوط نمود.

انقلاب اسلامي 57 بارديگر نقش اين حمايت مردمي را به نمايش گذاشت. تجربه جنگ هشت ساله نيز از بارزترين نمونه هاي اين واقعيت است.

سال 1359زماني كه ارتش بعث عراق به مرزهاي حنوب و غرب كشورما هجوم آوردند و خرمشهر و ابادان درآستانه سقوط قرارگرفت و در چند كيلومتري اهواز مستقرشد، كدام نيرو بود كه بدون امكانات نظامي حركت آنان را كند كرد. درآن زمان نه ارتش و نه سپاه و نه مديريت سياسي كشور آمادگي مقابله با مهاجمان را نداشتند. در زماني كه ارتش عراق بنا داشت سه روزه خوزستان را فتح كرده و به سوي تهران حركت كند چه نيرويي در خرمشهر تخليه شده 36 روز مهاجمان را زمين گيركرد و نگذاشت خرمشهر به تصرف كامل آنها درآيد؟ با درنظرگرفتن همه نقطه ضعف هاي يك نيروي مردمي آموزش نديده و سازمان نيافته، به راستي اگر نيروهاي داوطلب بسيجي نبودند، چه اتفاقي براي اين سرزمين كهن مي افتاد؟

درطول جنگ نيز هر كجا نيروهاي رسمي نظامي نياز به پشتيبان و نيرو داشتند اين بسيج مردمي بود كه به صورتي نامحدود و گسترده آماده فداكاري و جانفشاني بود. اين نيرو در جريان دفاع شكل گرفت، رشد كرد و گسترده شد. وقتي انجام عمليات و پيشروي رزمندگان در زمين مين گذاري شده به بن بست مي خورد، چه كساني داوطلب شدند و جان خود بر طبق اخلاص نهادند و روي مين ها تكه تكه شدند تا اين كشور و اين نظام بماند؟ منطق آنان چه بود: فرد فداي ملت.

اين چنين بود كه بسيجي شد قهرمان ملي. هركس ايراني بود به جانفشاني هاي بسيجي در مقابل ارتش متجاوز بيگانه احترام مي گذاشت. حتي مخالفان انقلاب و نظام نيز بسيجي را به عنوان حافظ تماميت ارضي و استقلال كشور ارج مي گذاشتند. چنين نيرويي براي يك كشور سرمايه تاريخي به شمارمي رود. سرمايه اي كه با هزينه هنگفتي ذخيره شده است.

هيچ كشوري قهرمانان ملي خود را خرج مسائل روزمره و زودگذر نمي كند. شهيد داودكريمي خاطره اي از دوران معالجه اش در خارج كشور نقل مي كرد كه جاي تأمل داشت. مي گفت درانگيس مراسم افتتاح يا بازديدي رسمي برگزارشده بود كه مقاماتي هم در آن شركت داشتند. تشريفات مفصلي هم تدارك ديده بودند. بعد طي مراسمي با اداي احترام پيرمردي را با ويلچر از مسيري كه قالي پهن كرده بودند با تشريفات رسمي آوردند. معلوم شد اين فرد تنها بازمانده سربازان انگليسي دوران جنگ جهاني دوم است كه به اندازه مقامات عالي كشوري ارج و قرب دارد.

ايشان با دلسوزي مي گفت با توجه به اينكه ماهيت جنگ جهاني دوم با ماهيت جنگ ميهني ما كاملا" متفاوت است، ما چقدر به رزمندگان خودمان بها مي دهيم و براي آنها ارج وقرب قائليم؟

اعتبارتاريخي، اعتبار مقطعي

ما از ياد برده ايم كه براي شكل گيري نيرويي مثل بسيج چه هزينه ها و فداكاري ها شده تا ذهنيتي مثبت نسبت به آنها در جامعه ايجاد شده است. ازياد برده ايم تشكيل بسيج رزمنده با تشكيل ستاد بسيج اقتصادي كاملا" متفاوت است. اينجا با يك فرمان و مقرري بودجه مخصوص راه مي افتد و با همان فرمان هم منحل مي شود. اما براي آن يك بايد ازجان و مال و پست و مقام گذشت، شهيد داد، شيميايي شد، سال ها بدون توقع با ريه دردناك سرفه كرد تا جان داد، بي ريا عشق داشت، پاك و دريادل بود و ...به مردم خدمت كرد تا چنين نيرويي مردمي سازمان يابد. اعتبار چنين نيرويي به اعتبار يك شخص يا يك دستور يا حتي قانون نيست. اعتبار اين نيرو به خون ها و جانفشاني رادمرداني وارسته است.

دركنار اين نهاد كه سرمايه تاريخي و ثمره يك نسل فداكاري است و تكرارنشدني، نهادها يا مقامات يا افرادي هم هستند كه اعتبارشان را از دستور و حكم يك مقام، يا يك قانون، يا رأي بخشي از مردم كسب كرده اند. اعتباري كه گذرا، موقتي و تكرارشدني است. يك نماينده مجلس اعتبارش را از آراي بخشي از مردم يك شهر بدست آورده است. اعتباري كه 4 سال بيشتر دوام نخواهد داشت. همچنان كه رياست جمهور اعتبار و منزلتش را از آراي بخشي از مردم كشور گرفته است. مردمي كه چند سال بعد اين اعتبار و مقام را به ديگري واگذار مي كنند. لذا مثل شخص رئيس جمهور صدها تن پيدا مي شوند و چه بسا خيلي از وي توانمندتر بوده و مديريت بهتري داشته باشند. اما مثل نيروي بسيج شما چند نيرو در اين كشور داريد؟ مگر نه اينست كه نيروي بسيج جريان منحصر به فردي است كه جايگزين كردن آن كاري ساده نيست.

در بهترين وضعيت رئيس جمهور بيش از 8 سال نمي تواند حاكم شود. چنانچه مردمي كه او را انتخاب كرده اند از وي دلسرد شوند به كيان كشور و ثبات و استقلال آن آسيبي نمي رسد. ديگري را برمي گزينند. درحالي كه نيروي مردمي بسيج با رأي و سليقه بخشي از مردم بوجود نيامده و از ميان نمي رود. اين نيرو براساس يك ضرورت تاريخي ايجاد شده و مختص يك دوره محدود و خاص هم نيست. مادام كه مسأله دفاع از استقلال و تماميت كشور و سرزمين ضرورت و موضوعيت دارد، به نيروي مردمي بسيج نيز نياز است.

صدام و هزاردام

در سال 1360 سال دوم جنگ تضادهاي سياسي ميان مقامات بالاي كشور بالاگرفت. بني صدر با مسئولين حزب جمهوري اسلامي كه مجلس و قوه قضائيه را دراختيار داشتند درافتاد. اين تنش هاي سياسي سرانجام به جنگي خانگي و ترورهاي مسئولين رده بالاي نظام كشيده شد. انفجار هفتم تير، هشتم شهريور و ترورهاي پي درپي نگراني شديدي در ميان نيروهاي مدافع انقلاب ايجاد كرد. در جبهه هاي جنگ نيز اين مسأله مطرح شد كه درحالي كه ما در جبهه خون مي دهيم تا كشور و نظام را از تهاجم صدام حفظ كنيم، مخالفان نظام درشهرها دارند ريشه نظام و انقلاب را مي زنند. برخي گفتند اگر ما با صدام مي جنگيم در پشت جبهه هزاردام دارد پيروز مي شود. بنابراين براي حفظ مملكت بايد به پشت جبهه برگرديم و درشهرها با تروريسم مبارزه كنيم.

درهمين فضا بود كه امام خميني در يك سخنراني بر اهميت جنگ و اولويت آن تأكيد كردند و اين فضاي واكنشي قدري آرام شد.

اين رويكرد ناشي از اين اعتقاد بود كه حفظ استقلال كشور و تماميت ارضي آن در رأس اموراست و حتي اگر مسئولين امر به شهادت مي رسند باز هم اولويت تغيير نمي كند. كما اينكه در همان دوران هر بار كه يكي از مقامات نظام ترور مي شد امام بر حفظ ادامه راه تأكيد مي ورزيدند و با اين عبارات كه اگر رجايي رفت خداهست جامعه را آرام مي كردند.

همين منطق بود كه وقتي درمقابل نيروهاي رزمنده ميدان ميني خنثي نشده ظاهر مي شد، افراد زيادي داوطلب مي شدند كه با پاي خود به وسط ميدان مين گذاري بروند و خود را فداي راه و هدف كنند.

با اين وصف امروز آيا ما مجازيم چنين نيرويي را كه هزينه هنگفتي براي آن پرداخت شده است به ارزاني فداي يك مسأله گذرا و مقطعي نماييم؟ عقل و درايت سياسي چه مي گويد؟

اگر قرار باشد با فداكاري و هزينه كردن نظام و انقلاب حفظ شود چه چيز و چه كسي بايد حفظ و چه چيز فدا شود؟ آيا مقام و مسئوليتي كه امكان جايگزيني آن در كوتاه مدت هست بايد فداي پتانسيلي شود كه به درازاي يك نسل تاريخ دارد و اعتبار آن به دفاع ملي و تماميت كشور مربوط مي شود؟

يا به عكس حفظ حيثيت و اعتبار چنين نيرويي براي ثبات و استقلال كشور امري استراتژيك و حياتي است و همه مقامات و مسئولين بايد اعتبار خود را در راه آن هزينه كنند؟ به راستي كدام درايت و هوشياري سياسي رويكردي كه اين روزها عمل مي شود تأييد مي كند؟

روزنامه اعتماد، دوشنبه 23 آذر1388 با حذف برخي جملات

شنبه ۱۲ دسامبر ۲۰۰۹

چرا نشد؟ اندرضرورت تأمل و تعميق

اين هم يكي ازعارضه هاي فرهنگي و اجتماعي ماست كه وقتي با پديده اي مشكل پيدا مي كنيم ديگر حاضر نيستيم هيچ ارزش و نقطه مثبتي درآن ببينيم. يا وقتي نسبت به مسأله اي شيفتگي پيدا مي كنيم ديگر هيچ كاستي و نقصي در آن را نمي خواهيم بپذيريم.

اين حالت معمولا" در طول زمان حركتي آونگ گونه پيدا كرده و در يك سيكل زماني به نقطه مقابلش تبديل مي شود. درحالي كه اگر فارغ از گرايش ها و واكنش هاي گذرا مسائل را واقع بينانه بررسي كنيم به نتايج بهتري خواهيم رسيد.

درمشروطه به ضرورت قانون رسيديم، همه خوشبختي ها و آرزوهايمان را در همين "يك كلمه" قانون ديديم. گمان كرديم قانون درست كنيم همه چيز درست مي شود. پيشرفت، توسعه، آزادي، رفاه و.... همه در گرو همين يك كلمه است وبس. مجلسي برپا كرديم و قانون گذرانديم. از فرداي امضاي فرمان مشروطه به جان هم افتاديم. مشروطه خواه و مشروعه طلب درست شد، سوسياليست ها با دموكرات ها درافتادند، روزنامه چي با آن يكي و .. خلاصه هرج و مرجي شد. باز هم نشد.

15 سال بعد از انقلاب مشروطه دردوره رضاخان به اين رسيديم كه يك ابرمرد، يك قدرت مطلقه مشكل گشاي ماست. مملكت را از هرج و مرج مي رهاند، كارها را سامان مي دهد، قلداران را سرجاي خود مي نشاند و.... اما نشد. همه قوانين را زير پا گذاشتند. سرنوشت همه را يك نفر تعيين مي كرد. نمايندگان مجلس هم با صلاحديد او تعيين مي شدند. فرمان شاه جاي قانون نشست. براي دين و لباس و همه چيز مردم او تعيين تكليف مي كرد. خلاصه آنچه مي خواستيم نشد.

شهريور 20 به آزادي رسيديم. از ديكتاتوري بيزار شديم. چنان شيفته آزادي شديم كه يادمان رفت خاك وطنمان در اشغال بيگانه است. سربازان انگليس و روس در شهرهامان رژه مي رفتند و ما براي سقوط ديكتاتور پايكوبي مي كرديم. آزادي آنقدر ارج و قرب پيدا كرد كه سيدضياء عامل انگليس هم به وطن بازگشت- همان كه با كودتا ديكتاتوري را برايمان به ارمغان آورده بود. او هم به فكر بهره گيري از آزادي افتاد،‌ روزنامه منتشركرد و حزب تشكيل داد و آزادانه توطئه مي كرد.

در اين ميان به اين رسيديم كه تا استعمار انگليس هست و نفت ما را تارج مي كند به جايي نمي رسيم. از همان فضاي آزادي بهره گرفتيم و عليه انگليس و شركت نفتش به پا خاستيم. نفت مان را از چنگ اين ابرقدرت جهاني درآورديم. اما باز آزادي همان داروي دردهايمان، بلاي جانمان شد. هركس نسخه اي نوشت، هريك ديگري را متهم كرد، باز هم همان قصه هميشگي، كه "آنها افتادند به جان ما و ما افتاديم به جان هم". شد آنچه نبايد مي شد. همه آنها كه براي نجات ايران نسخه اي داشتند و به تنهايي مي خواستند كاري كارستان كنند توسط يك تن قلع و قمع شدند. سرتيپ آزموده اي دادستان شد، مصدق را دستگيركرد و محاكمه، فاطمي را اعدام، فدائيان اسلام را تيرباران، افسران حزب توده را اعدام و زنداني و ....خلاصه سه سال بعد از كودتا، ساواكي تأسيس كردند كه ديگر كسي سربرنياورد.

25 سال طول كشيد تا ملت رسيد به اين كه: بايد وحدت كلمه داشته باشد، اختلافات را كنار بگذارد، ديكتاتوري و استعمار هر دو عامل بدبختي را ازميان بردارد، حكومت فردي مشكل آفرين است، بايد حكومت قانون باشد آن هم قانوني كه خدا گفته است. قاطبه ملت به استقلال و آزادي و جمهوري اسلامي رأي دادند. سعادت دنيا و آخرتشان را درآن ديدند. برايش جان دادند، هزينه كردند و...

اكنون اين كه چه شد و چراشد، باز عده اي را به اين فكر انداخته است كه راهي ديگر جستجو كنند. شعاري ديگر سردهند و نسخه اي ديگر بپيچند.

سيرتاريخ مان نشان مي دهد ما ملتي ايستا نيستيم، اگر ضربه مي خوريم، لطمه مي بينيم از رو نمي رويم، از پا نمي نشينيم باز راه چاره مي جوييم. اين رمز پايداري ماست. اما پس از اين همه افت وخيز آيا جاي آن ندارد كه بي گدار به آب نزنيم و تجربه هاي گذشته را تكرارنكنيم؟

آيا اين همه هزينه ارزش ندارد قدري تأمل كنيم؟ واكنشي، عكس العملي و ضدي تصميم نگيريم؟ همه عوامل را درنظر بگيريم، شتابزدگي را رها كنيم، گذشته را واقعا" چراغ راه بدانيم. ما از گذشته درس نگرفته ايم. ما همواره از گذشته فراركرده ايم. در لحظات سرنوشت ساز فقط به فكر رهايي بوده ايم، به كجا چندان برايمان مهم نبوده است، رهايي به هرجا. گويي همان تلقينات صوفي منشانه كه دم را غنيمت دار بر تصميمات سياسي مان نيز غالب شده است. درحالي كه امروز ما نياز به عقلانيت، دورانديشي، جامع نگري داريم، نه احساسات، كينه ورزي، و حركت كور كه سمي مهلكند.

روزنامه اعتماد، 11 آذر 1388

هنوزديرنشده است

يكي از نوآوري هاي سياسي آقاي احمدي نژاد درعرصه سياست خارجي طرح اين مسأله بود كه در باره مسأله هولوكاست يك بازنگري و پژوهشي صورت گيرد تا حقيقت روشن شود. او به درستي جهان غرب را دربرابر اين پرسش قرارداد كه شما با ادعاي علم گرايي و آزادي فكري، چرا اجازه نمي دهيد درباره اين ماجرا كه يك واقعه تاريخي است هيچ تحقيقي صورت بگيرد. اگر شما خود به درستي و حقيقت داشتن ماجراي هولوكاست يقين داريد، بايد خود داوطلب باشيد دراين باره تحقيق شود، چرا كه سرانجام درستي باور شما اثبات خواهدشد. او حتي او جلوتر رفت و گفت در جامعه شما افراد حق دارند مقدسات ديني از جمله باورهاي مسيحي را زير سئوال ببرند و در اصالت يا حقانيت آنها تشكيك كنند، اما چطور اجازه نمي دهيد درباره ماجراي هولوكاست كسي حتي علامت سئوال بگذارد و پرسشي را طرح كند؟

واقعيت هم اين است كه نفوذ اسرائيل در جهان غرب اجازه كمترين ترديد را در اين مسأله نمي دهد. آنها تنها پاسخي كه به سوژه آقاي احمدي نژاد دادند اين بود كه شما چرا مي خواهيد دوباره تحقيق و بازنگري كنيد؟ اگر هدفتان رد و نفي اين واقعيت تاريخي نيست چه اصراري داريد كه دراين باره تحقيق شود؟

اما پاسخ آنها چندان به دل نمي چسبد چرا كه نيت خواني در امر پژوهش و تحقيق بيشتر از يك نگاه امنيتي حكايت مي كند و نه روح حقيقت جويي و آزاد انديشي كه لازمه امر تحقيق است. به اين ترتيب گرچه دنباله كار رها شد اما حاصل اين ديالوگ ها و واكنش ها ابهام و پرسش بيشتر نسبت به مسأله هولوكاست بود.

البته درايت سياسي حكم مي كرد به جاي اينكه اين مسأله از سوي يك مقام رسمي دولت ايران طرح شود كه طبعا" تبعاتي براي كشور و ملت ما دربرداشت، توسط يكي از شخصيت هاي سياسي يا فرهنگي آزاد يا احزاب سياسي غيردولتي طرح مي شد و دولت آن را پيگيري مي كرد.

هدف از بازگويي اين حكايت، زنده كردن جنجال هولوكاست نيست، بلكه از آن ماجرا مي توانيم تجربه ها و نتايج خوبي براي مسائل داخلي خودمان برگيريم.

بي ترديد واقعه انتخابات دهم رياست جمهوري ايران هم به هرحال چندي بعد به يك واقعه تاريخي تبديل مي شود. واقعه اي كه درباره آن درميان بخشي از ملت ابهام ها و حداقل پرسش هاي زيادي وجود دارد. اين ابهام و پرسش مثل يك خوره به جان جامعه افتاده وهمچنان درحال خوردن پيكره اين ملت است. از آن زمان مسائل ديگري هم به تبع آن پيش آمده و سوژه هاي ديگري هم به آن موضوع اضافه شده است. آخرين سوژه اي كه باز در هاله اي از ابهام و ترديد طرح شد خودكشي پزشك ناظر در كهريزك بود. پيش بيني مي شود اين سوژه ها همچنان با گذر ايام افزايش يابد. اين درحالي است كه رسانه هاي مستقل داخلي براي بحث و تحقيق درباره اين ابهامات همچنان دست بسته عمل مي كنند اما رسانه هاي دولتي و خارجي دراين زمينه دستشان بازاست.

طبيعي است ادامه اين وضعيت در جهت منافع ملي و استقلال كشورنيست. با اين وضع شكاف اجتماعي ايجاد شده نه تنها باقي مي ماند بلكه همچنان برشدت اين شكاف افزوده مي شود. درچنين اوضاع مؤثرترين كار يك بازنگري علمي و محققانه درباره واقعه مربوطه است. طبيعي است اين انتظار وجود داشته باشد طرفي كه در اصالت و صحت واقعه ترديد ندارد خود داوطلب تحقيق و بازنگري و بحث آزاد دراين موردباشد. چرا كه نتيجه به نفع او خواهد بود.

اكنون حتي شخصيت هايي از اصولگرايان مي گويند اگر همان روزهاي اول به جاي كشمكش هاي خياباني، گفت وگوها و مجادلات سياسي و فكري را حول موضوع مورد چالش دررسانه هاي داخلي دامن مي زديم اين همه هزينه نمي داديم. هنوز هم ديرنشده است. بخصوص كه درحال حاضر ما با پافشاري برحق ملي استفاده مسالمت آميز از انرژي اتمي دربرابر فشارهاي خارجي هستيم و درچنين شرايطي اتحاد ملي از ضروريات اوليه است. همان گونه كه مقام رهبري نياز به آرامش و حفظ وحدت را مطرح مي كنند، بر لزوم حفظ احترام همه شخصيت هاي طرفين تأكيد كرده و از فضاي اتهام و انگ و برچسب منافق زدن برحذر مي دارند. به نظر مي آيد راه خروج از روال جاري ايجاد فضايي براي گفت وگوي سالم و علمي و به قول قرآن "مجادله احسن" ميان طرفين باشد تا آنچه حقيقت است خود را بنماياند. بيگمان لازمه اين كار مقدمات و زمينه هايي است كه حتي گام برداشتن بدان سمت آثار مثبتش را نشان خواهد داد.

روزنامه اعتماد، شنبه 21آذر1388

پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹

من و تو ما نشدیم

همه جنبش های مردمی ما دریک صد سال اخیر در مرحله اول که غلبه بر خصم بوده پیروز بوده اند، اما در مرحله بعد از پیروزی با مشکل روبرو شده ایم. اگر بخواهیم سیری را که بعد از انقلاب اسلامی ایران بر جامعه ما تحمیل شد در یک جمله خلاصه کنیم شاید این جمله مرحوم شریعتی بهترین گزاره باشد که: آنها افتادند به جان ما و ما افتادیم به جان هم.

آنچه دشمنان بیرونی برسرمان آورده اند کم نبوده است. نمونه بارزش جنگ تحمیلی هشت ساله بود. اما کشمکش های درونی و تفرقه ها و برادرکشی ها نیز هزینه سنگینی بجا گذاشت که اگر از ضربه دشمن بیشتر نباشد کمترنیست. این تنش ها و برادرکشی ها روند طبیعی جامعه پس از انقلاب را مخدوش کرد و مسیری تحمیلی و ناخواسته بر کشور تحمیل نمود. اما آن کشمکش ها هنوز هم پایان نیافته و گهگاه به صورت های گوناگون از پرده برون می افتد. ولی در باره ریشه ها و عوامل آن کمتر سخن گفته شده است. آنچه دراین باره گفته شده بیشتر ادامه همان کشمکش ها و تنازعات است. هر طرف دیگری را عامل و شروع کننده این تنازع و برادرکشی می داند و طرف دیگر نیز توپ را به زمین حریف انداخته و خود را بیگناه معرفی کرده است. اکنون بعد از گذشت سه دهه از پیروزی انقلاب جا دارد این مسائل قدری ریشه یابی و آسیب شناسی شود و برای نسلی که اکنون می خواهد آینده خود را رقم زند تجربیات ملی گذشته دردسترس باشد.

به جان هم افتادن نیروهایی که در دوران مبارزه با استبداد در یک جبهه مشترک بودند ریشه های فکری، سیاسی، اخلاقی، روانی، اقتصادی و فرهنگی و... دارد که باید در هر حوزه به دقت شناسایی شود. اما نفس اختلاف فکری و سیاسی امری طبیعی است و نه تنها دلیل کافی برای درگیری و خصومت نيست بلکه این امر می تواند زمینه ای برای رشد و ارتقای طرفین باشد. اگر اختلاف را بپذیریم و آن را رحمت تلقی کنیم می توانیم در تعامل سازنده با یکدیگر ضعف ها و کاستی هایمان را شناخته و برطرف نماییم.

پرسشی که حمیدمصدق درآن سال های دور پرسید موضوع بحث ماست: چه کسی می خواهد، من و تو ما نشویم، خانه اش ویران باد. خصومت وقتی پیش می آید که با اختلاف بدبینی و کینه همراه شود. دراین نوشتار یکی از عواملی که می کوشید اختلافات را به کشمکش تبدیل کند بررسی می شود. عاملی که دراین سال ها کمتر مورد توجه بوده است. این عامل نقش همان استبداد یا دشمن بیرونی در تشدید این تضادهای درونی است.

سیرفزاینده تضادها

قبل از انقلاب در دوران مبارزه علیه استبداد حاکم، همه نیروهای سیاسی حداقل بخاطر دشمن مشترک نوعی احساس نزدیکی و اشتراک داشتند. وجوه تمایز و اختلافات فیمابین چندان پررنگ نمی شد. اما زمانی اختلافات ایدئولوژیک اهمیت یافت، دراین دوره ابتدا تضاد مذهبی ها با مارکسیست ها کلیدخورد. جنبش به دو بخش مذهبی و غیرمذهبی تقسیم شد. بعد جنبش مذهبی نیز دوپاره شد، تضاد میان مجاهدین خلق و سایرنیروهای سیاسی مذهبی عمدتا" حول رهبری امام خمینی شکل گرفت. بعد در میان نیروهای سیاسی مذهبی، طرفداران مصدق و مخالفان او کشمکش آغازکردند. درمرحله بعد اختلاف میان مدافعان آیت اله منتظری و سایر نیروهای خط امام نمایان شد. تضاد دولت موسوی با طرفداران اقتصادبازار- تضاد مسیحیان و مسلمانان، تضاد اهل سنت و اهل شیعه، تضاد اهل تصوف با روحانیت شیعه، تضاد میان متفکران شیعی با روحانیت اشکال دیگر تفرقه در جامعه اسلامی بعد از انقلاب بوده است. بازخوانی این روند را از گذشته های دورترآغازمی کنیم.

قبل از پیروزی

سرکوب اعتراض 15 خرداد 42، دستگیری و تبعید آیت اله خمینی درپی انتقاد به یک لایحه درسال 43 و محاکمه سران نهضت آزادی، نیروهای جوان مبارز را به این نتیجه رساند که به شیوه جدیدی باید مبارزه کرد. آنها دریافتند که برای دفاع دربرابر دستگاه پلیسی حاکم باید پیچیده تر، منظم تر و حساب شده تر عمل کنند. از این پس مبارزات وارد فاز مخفی، تشکیلاتی و نظامی شد.

روشنفکران مذهبی و غیرمذهبی سازمان های مختلفی درست کردند و روز به روز مبارزات اوج بیشتری گرفت. این سازمان ها یکی پس از دیگری توسط پلیس سیاسی و امنیتی شناسایی شده و دستگیر و سرکوب می شد. اما همچنان با رفتن یکی دیگری جایش را می گرفت. ساواک هم با رشد این مبارزات برشدت خشونت و شکنجه ها و قدرت تشکیلاتی اش افزود. در دهه پنجاه در تهران- که خیلی کوچکتر ازحالا بود- بیش از هفتاد اکیپ گشتی ساواک شبانه روز درخیابان ها و محلات می چرخیدند و مراقب رفتار مردم بودند. هر فرد مشکوکی را یا بلافاصله دستگیر می کردند یا تحت تعقیب قرار می دادند. در آن سو هم روحانی و دانشجو و روشنفکر و چریک و همه اقشار بطور غیررسمی جبهه متحدی علیه شاه تشکیل داده بودند. هرچه فشار و شکنجه و اختناق بیشتر می شد، مبارزات نیز سازمان یافته ترمی شد.

توانایی مبارزین به جایی رسید که درسال 53 و 54 کسی که دستگیر می شد فقط کافی بود 4 ساعت شکنجه را تحمل کند. همرزمان او در بیرون طی این مدت از بازداشت او مطلع شده و همه سرنخ های مربوط به او را از میان می بردند و دیگر ساواک از طریق فرد بازداشت شده قادر به ردیابی دیگران نبود. مبارزین بی سیم های ساواک را کنترل می کردند. زمانی که بازجوهای ساواک بوسیله بی سیم دستور تعقیب یا بازداشت مبارزی را به مأمورین صادرمی کردند، همزمان مبارزین از ماجرا مطلع شده و برای خنثی کردن اقدامات ساواک تلاش می کردند. درآن زمان سازمان مجاهدین به درون سفارت امریکا نیز نفوذ کرده بود. مترجم کاردار سفارت از اعضای سازمان بود. آنها شناسایی های بسیار زیادی از مأمورین ساواک و مستشاران امریکایی بدست آورده بودند.

بعد از سال 1350 رژیم برای جلوگیری از مبارزات چریکی سازمان متمرکزی ایجاد کرد تحت عنوان کمیته مشترک ضد خرابکاری که همه نیروهای نظامی و امنیتی تحت رهبری ساواک در این کمیته در خدمت مبارزه با چریک ها درآمدند. حتی وزارت خانه ها و سایر نهادهای حاکم همه موظف به تبعیت از کمیته مشترک بودند. این کمیته قرار بود امنیت مقامات رژیم را هم تأمین کند. سال 54 ریاست اداری این کمیته با یک مقام نظامی به نام سرتیپ رضا زندی پور بود. با این اوصاف درفروردین 1354 ریاست کمیته مشترک که خود مسئولیت برقراری امنیت کشور و مقامات را به عهده داشت ترور شد. عاملین فرار کردند. این عملیات گرچه از نظر برخی مبارزین از نظر انتخاب شخص زندی پور که از عناصر معتدل تر کمیته بود قابل نقد بود، اما از جهتی دیگر برای ساواک بسیار سنگین بود. این عملیات نشان داد که ساواک گذشته از اینکه در تأمین امنیت کشور ناموفق بوده بلکه عناصرخودش نیز امنیت جانی ندارند. چندی بعد دو مستشار امریکایی به نام های سرهنگ شپرز و سرهنگ ترنرترورشدند و کیف حاوی اسناد آنها به دست مبارزین افتاد. رژیم شاه ازطرف امریکایی ها متهم به ناکارآمدی شده و در عمل نیزبا رشد مبارزات مواجه بود. برای مقابله با این موج فزاینده تنها راهی که می شناختند این بود که شدت خشونت را افزایش دهند. اوج استیصال ساواک در شیوه مقابله با ترور زندی پور نمایان شد.

آنها وقتی دیدند دستشان به مبارزین نمی رسد به فکر انتقام گرفتن از زندانیان افتادند. به تلافی ترور زندی پور 9 تن از مبارزین با سابقه را که دوران محکومیت خود را می گذراندند از زندان خارج کرده وبه طورناجوانمردانه ای در تپه های اوین به گلوله بستند. در روزنامه ها اعلام کردند آنها در حال فرار از زندان بوده اند که کشته شدند. اما بازجوها به برخی زندانیان گفتند که اگر ترور کنید ما در زندان تلافی می کنیم. درهمین سال آنها میزان محکومیت را به شدت بالا بردند. بطوری که عضویت ساده در سازمان های مبارز که قبلا" سه تا ده سال محکومیت داشت به حکم ابد افزایش یافت. شکنجه ها شدت یافت و فشار بر زندانیان نیز شدت گرفت.

ضربه از درون

اما درسال 54 اتفاقی افتاد که روند مسائل به کلی تغییرکرد. سازمانی که دربرابر شکنجه ها و دستگیری های جمعی و فردی، اعدام ها و درگیری های خیابانی و تور فراگیرپلیسی امنیتی دوام آورده و گسترش یافته بود، از درون دچار تلاشی و بحران شد. این خبر مثل بمب در افکار و دل های مبارزین انفجاری ایجاد کرد.

بهار54 در حقیقت برای جنبش مسلحانه پاییزبود. خلیل فقیه دزفولی از اعضای سازمان مجاهدین در خرداد این سال دستگیرشد. او از اختلافات ایدئولوژیک و برادرکشی درون سازمان پرده برداشت. ساواک متوجه شد اعضای سازمان به تصفیه های فیزیکی علیه یکدیگر مبادرت کرده اند. فقیه دزفولی چندی بعد در یک برنامه تلویزیونی شمه ای از اختلافات درون این سازمان را برای افکار عمومی برملا کرد.

با دستگیری وحید افراخته و محسن خاموشی و دیگران ماجرا روشن ترشد. مشخص شد که این افراد تغییرایدئولوژی داده و مارکسیست شده اند و مهم تر این که به کشتن عناصری که مسلمان مانده بودند دست زده اند. این خبر برای بسیاری از کسانی که به شکل های مختلف به این سازمان کمک کرده بودند و اکنون به همان دلیل زندان می کشیدند سخت ناگواربود. باورش برای بسیاری افراد غیرمنتظره و سخت بود. اما این فاجعه حقیقت داشت.

سازمانی که ساواک را به عجز آورده بود و توانسته بود پشتیبانی بسیاری روحانیان مبارز و بازاری ها را به دلیل صبغه مذهبی و مبارزاتی اش بدست آورد، اکنون کارش به برادرکشی کشیده و سر از مارکسیسم درآورده بود. تأثیر این فاجعه بر توده های مذهبی و نیروهای مبارز وشدت یافتن اختلافات فکری و عقیدتی در میان آنها خود داستان مهمی دارد که درجای دیگر بدان باید پرداخت.

اما این واقعه فقط مبارزین را تحت تأثیر قرارنداد بلکه ساواک نیز از آن درس های زیادی برای پیش برد کارخود آموخت. تئوریسین های ساواک دیدند هزاران شلاقی که برتن مبارزین زدند ثمری جز ازدیاد و گسترش مقاومت نداشت اما یک اختلاف فکری باعث شد نه تنها یک سازمان چریکی دچار فروپاشی شود بلکه بسیاری افراد مقاوم و مبارز نیزبه انفعال و تردید و سرگردانی دچارشوند.

قبل از این نیز کسانی در ساواک بودند که تشدید تضادهای میان روشنفکران و مبارزین را مؤثرتر از خشونت می دانستند و تز تفرقه بینداز و حکومت کن را باورداشتند ولی عملا" کاری از پیش نبرده بودند و مدافعان خشونت یکه تاز میدان بودند.

اما با اتفاق اخیر ماجرا تغییرکرد. ساواک در بهره برداری از مسأله تغییرایدئولوژی و تشدید اختلافات فکری و عقیدتی سخت فعال شد.

تشدید اختلافات در زندان ها

قبل از آن کم نبودند کسانی که از مسلمانی دست برداشته و به سمت مارکسیسم گرایش پیدا کرده بودند. رهبران سازمان چریک های فدائی خلق چون پرویز پویان، احمدزاده ها و ... خود از خانواده های مذهبی و مسلمان برخاسته بودند. اما آن تغییر عقیده ها چندان حساسیت برانگیزنبود. درحالی که ماجرای سال 54 تنها تغییرعقیده نبود. مصادره یک سازمان مذهبی که با فداکردن جان و مال افراد معتقد به آن شکل گرفته بود و کشتن اعضای مذهبی آن، کاری غیرانسانی و ظالمانه بود. کسانی که تغییرعقیده داده بودند اگر بدون دست زدن به این جنایات کناره گرفته و برای خود روابط دیگری برمی گزیدند مسأله در حد اختلاف فکری و فلسفی باقی می ماند. اما آنها كاري كردند كه مسائل عقيدتي با گرايش هاي سياسي و شخصي و خصلتي گره خورد و تبديل به كينه شد. مأموریت جدید ساواک فعال شدن روی همین عقده ها، کینه ها، و تعمیق آنها بود.

محمد محمدی: "دراین موقع ساواک با دمش گردو می شکست و خوشحال و سرمست بود که اتفاقی افتاده که به بهانه آن می تواند همه نیروهای مبارز را متلاشی کند" ... " آقایان طالقانی، منتظری و هاشمی رفسنجانی همگی از اینکه ساواک از این قضیه بهره برداری می کرد ناراحت بودند." 1

عزت اله شاهی: "ساواک بعد از این مرحله بر روحانیون خیلی کارکرد. آنها را از قصر، کمیته و جاهای دیگردر بند یک اوین جمع کرد و فشار آورد تا آنها علیه مجاهدین موضع بگیرند و حتی بیایند علیه مچاهدین و مبارزه مسلحانه مقاله بنویسند و سخنرانی بکنند....."2

در رابطه با معضل مارکسیست شدن بچه ها بعضی افراد ارتباط نزدیک با مارکسیست ها را علت اصلی و ریشه ای می دانستند. آنها جداسازی روابط و مناسبات از مارکسیست ها را عاملی برای مصونیت مسلمان ها می شمردند. آنها تلاش کردند و سرانجام فتوایی از چند تن از علمای حاضر در زندان گرفتند که چند حکم درآن صادرشده بود. از جمله مارکسیست ها را نجس اعلام کرده و زندگی مشترک با آنها را نادرست دانسته بود. براساس این فتوا برخی به جداسازی مناسبات مشترک زندان و مرزبندی با مارکسیست ها همت گماشتند. اسداله بادامچیان که خود چنین عقیده ای داشته شرح اقدامات خود و مشاهداتش را دراین زمینه در خاطرات خود بازگو کرده است.3

صدور فتوا، از روی اعتقاد بود و معتقدین به آن نیز از همین موضع عمل می کردند، اما ساواک از این اختلاف بهره برداری زیادی نمود. یکی ازکارهای آنها پخش این فتوا در زندان های مختلف و جریان سازی روی آن بود.

محمد محمدی که آن زمان در زندان اوین خود شاهد این اقدامات بود از آن روزهای تلخ چنین یاد می کند: "...بنابراین زمینه های صدور فتوا همه اینها بود که با کمال تأسف ساواک بسیار زیرکانه و هوشیارانه از آن سود برد. طوری که رسولی دم به دم می آمد در بند و حرف می زد. او و ازغندی جزوه تغییر ایدئولوژی را در اختیار روحانیون قرار داده بودند تا آنها را به موضع علیه آنها بکشانند. ساواک خطش این بود که هم بین مذهبی ها و غیرمذهبی ها و هم بین سازمان مجاهدین و روحانیون تضاد و اختلاف ایجادکند". مصاحبه با محمدمحمدی گرگانی 8/9/1383"4

"محمدمهدی جعفری: شهید عراقی گفته است که این منشور را آقایان روحانی(بندیک) امضا کردند و بعد ساواک به شدت یافتن ماجرا کمک کرد....

شهید عراقی به جعفری گفته است: "روزی رسولی آمد به بندما که بند دوم بود و گفت گوشتان را خوب باز بکنید. تعدادی از شما را ما می بریم به بند یک. در آنجا از آقایان روحانی هر چه شنیدید در گوشتان جا می دهید. بعد شما را می آوریم به بند دو تا برای دیگران آنچه را شنیده اید تعریف بکنید. اگر این کار را به وجه احسن انجام دادید ما شما را آزاد می کنیم"5.

محمد محمدی: " رسولی دم به دم می آمد در بند و حرف می زد، او و ازغندی جزوه تغییر ایدئولوژی را در اختیار روحانیون قرار داده بودند تا آنها را به موضع علیه آنها بکشانند. ساواک خطش این بود که هم بین مذهبی ها و غیرمذهبی ها و هم بین سازمان و مجاهدین و روحانیون تضاد و اختلاف ایجادکند."6

عبدالمجید معادیخواه:" همه چیز درجهت ابراز تأسف نسبت به این قضیه بود و هیچ نشانی از دوگانگی و گرایش های مختلف نبود، تا وقتی که یک مجموعه دیگر را که حدود سی نفر می شدند وارد این بند کردند. این کار ساواک بود برای اینکه از فضای به وجود آمده نهایت سوء استفاده را برای ضربه زدن به مبارزان بکند."7

تمامی خبرها و صحبت هایی که مربوط به اختلافات میان نیروها بود توسط نفوذی ها و جاسوس های ساواک گزارش می شد و کارشناسان امنیتی بر مبنای آن طرح و نقشه می چیدند که چگونه شکاف ها را دامن زنند.

بازجوها قبلا" به زندانیانی که محکوم شده بودند و دوران حبس خود را می گذراندند کاری نداشتند و نیروی عمده شان را صرف افرادی می کردند که تازه بازداشت شده بودند. تنها وقتی سراغ زندانیان قبلی می رفتند که مطلب جدیدی مربوط به آنها لو رفته باشد. اما پس از مسأله تغییرایدئولوژی بخش عمده ای از نیروی بازجوها روی مسائل زندانیان سابق متمرکزشد. مرتب افرادی را می خواستند و با آنها صحبت می کردند. خودشان به زندان سر می زدند و نقش بازی می کردند.

عزت شاهی:"ساواک در اوین واقعا" فعال بود. در هر شب و روز یکی دو نفر از بچه ها را برای سئوال و جواب می بردند. بعضی حرف می زدند و از داخل بند خبر می دادند...."8

مأمورین ساواک نه تنها به فضاسازی و اختلاف افکنی در زندان ها پرداختند بلکه برای کل جامعه و جنبش نیز برنامه داشتند.

رسولی از یک سو سراغ مارکسیست ها می رفت و به آنها می گفت این مذهبی ها مرتجعند و با علم و تمدن مخالفند، ولی ما گرچه با افکار شما مخالفیم ولی به هرحال شاه صنایع را توسعه می دهد و این باعث ازدیاد کارگران می شود و این به نفع شماست.

از آن سو سراغ مذهبی ها می رفت و به آنها می گفت این مارکسیست ها خدانشناسند، اگر حاکم شوند همه شماها را می کشند، ولی شاه شیعه است و حداقل به نماز و روزه شما کاری ندارد. حالا هم دیدید شما اینقدر زحمت کشیدید آخرش آنها آمدند این تشکیلات شما را هم دزدیدند و شریف واقفی را هم کشتند.9

از هر دو جناح افرادی را بطور مرتب احضار و با آنها بحث می کردند. عزت شاهی شرحی از این گفت وگوها را در خاطرات خود آورده است. 10

این بخش از کارساواک در زندان ها رصدشده و توسط زندانیان قابل مشاهده بود. طبیعی است این سازمان در بیرون از زندان با نفوذی که درمیان نیروها و اقشار مختلف داشت نیز همین مأموریت را دنبال کرده و در هرکجا می توانست در جهت تشدید این تضادها تلاش می کرد.

گسترش کشمکش به جامعه

ساواک کاملا" حساب شده اختلافاتی را که میان طرفین وجود داشت دامن زده و به کینه و دشمنی تبدیل می نمود. اما این ماجرا به همین جا ختم نشد. کار عمده ساواک بهره برداری از این اختلافات در رابطه با کل جنبش بود. فاز بعدی کشاندن این اختلافات به سطح جامعه بود. درسال 56 و 57 که جنبش مردمی در جامعه ایران در حال اوجگیری بود در درون زندان ها آنچه در حال گسترش بود اختلافات فکری و سیاسی میان نحله های مختلف مذهبی ها و مارکسیست ها و گرایش های مختلف هریک از این نحله ها با یکدیکر بود. به یک نمونه از این دست نفاق افکنی ها توجه کنید:

22 مرداد 1355 در زندان اوین محمدکچوئی با یکی از زندانیان پیرامون فتوای هفت نفر ازعلما درباره جدایی مسلمانان از کمونیست ها صحبت کرده است. یکی از عوامل نفوذی ساواک در زندان که درجریان این صحبت ها قرارگرفته موضوع را به اداره ساواک گزارش می دهد. در پایان این گزارش مقام امنیتی با عنوان مستعار "یکشنبه" چنین نظرداده است:

" با توجه به موارد فوق و تأیید صداقت شنبه(گزارشگرعامل ساواک) به استحضار می رساند در صورت تصویب، چند نفر از زندانیان مذهبی که محکومیت شان تمام شده با تهیه طرح لازم برای انتشار موضوع فتوای طالقانی از زندان آزاد گردند تا بتوان از این مسأله بهره برداری نمود. ضمنا" شنبه برای کسب خبر و جلب اعتماد زندانیان توجیه گردیده است."11

این سند که نمونه های مشابه دیگری نیز دارد نشان می دهد که برنامه ساواک برای ابترکردن انقلاب این بوده است که با کشاندن مسائل درون زندان به بیرون و سطح اجتماع اختلافات را دامن زده و تشدید نماید. نکته ظریفی که دراین سند به چشم می خورد اشاره به موضع آیت اله طالقانی است. مخبرنفوذی ساواک درگزارش خود اشاره می کندکه آیت اله طالقانی از اینکه رژیم سوء استفاده می کند نگران است. طبیعی است ساواک با خط مشی جدید خود نسبت به عناصری که مانع گسترش اختلافات هستند حساسیت داشته باشد. همچنان که طبیعی است در پی شناسایی عناصری باشد که برای تشدید اختلافات انگیزه و استعداد داشته باشند.

ساواک اما این مشی را تنها در مورد تضاد مارکسیست ها و مذهبی ها به کار نبرد بلکه هر جا اختلافی می یافت به تشدید و گسترش آن می پرداخت. کافی بود بهانه ای پیدا شود.

قتل ایت اله شمس آبادی درسال 1355 یکی از سوژه های دندان گیر برای مشی جدید ساواک بود. مأمورین ساواک با دقت دیدگاه های روحانیون مخالف و موافق را رصد کرده و گزارش می کردند و کارشناسان امنیتی ساواک روی اختلاف نظرها برنامه ریزی می کردند. سند زیر یکی از نمونه های این موضوع است.

22 فروردین 1355 یکی از منابع ساواک گزارشی از نظریات مراجع و پیروان آنها درباره قتل شمس ابادی تهیه کرده است و کارشناس ساواک ذیل این گزارش اقدامات لازم را دیکته کرده است:

"....همانطوری که قبلا" هم پیش بینی شده بود قعلا" دو روز 21 و 22/1/2535 درس های حوزه به مناسبت فوت شمس آبادی تعطیل شده . با توجه به اینکه اذهان عمومی بخصوص روحانیون متوجه این نکته است که قتل وسیله طرفداران خمینی انجام شده موقعیت مناسبی است که با انعکاس موضوع به نحو صحیح و معقول در جراید از این پیش آمد علیه طرفداران خمینی و مارکسیست های اسلامی بهره برداری گردد..." 12

یکی دیگر از موضوعاتی که عناصرساواک درآن وارد شده و فعالیت زیادی برای دامن زدن به اختلافات کردند، اختلاف دکترشریعتی با روحانیان بود.

درسال 1356 مرحوم مطهری و مرحوم بازرگان نامه مشترکی در نقد آثار دکترشریعتی منتشرکردند. این نامه درآن شرایط درمیان جوانان و دوستداران شریعتی بازتابی منفی پیدا کرد و موجب کدورت گردید. مهندس بازرگان باردیگر نامه ای منتشرکرد که آثار سوء نامه اولی را از میان ببرد و قدری اختلاف فروکش کند. ساواک بلافاصله در این زمینه فعال شده و به توزیع نامه اول اقدام می کند تا اختلاف فروکش نکند. سند زیرحاکی از این ماجراست:

"درباره: نامه مهدی بازرگان و مرتضی مطهری در مورد اثار علی شریعتی

مهدی بازرگان درنامه اخیرخود چنین عنوان نموده بود با تعچب و تأسف تمام مشاهده شد برخلاف آنچه منظور بوده، موضوع جنجال و اتلاف وقت طبقات مختلف و موجب انصراف آنها درمسائل اساسی و حیاتی و وسیله بهره برداری افراد و دستگاه های مغرض گردیده است.

....مراتب به عرض رسید و تیمسار ریاست ساواک پی نوشت فرموده اند: " یک نسخه از نامه اولیه را بدست آورید اگر ندارید فتوکپی شود به حد زیاد در داخل و خارج بین دانشجویان پخش شود."

دراجرای اوامر صادره اقدام و از طریق اداره کل پنجم 4 هزار برگ از روی نامه مذکور تهیه که ترتیب توزیع آن در داخل و خارج کشور داده شده است. .."13

تکثیر 4 هزاربرگ از این نامه طبعا" مسأله را به میان اقشار زیادی می کشاند و بحث ها و حساسیت های عده زیادی را بر می انگیخت که جمع کردن آن بسیار مشکل می شد.

پیروزی ما بر دشمن، تبدیل "ما" به "من"

با همه این ترفندهای تفرقه افکن، ساواک نتوانست خود را نجات دهد. شدت خشونت های قبلی چنان کینه ای در دل ملت کاشته بود که دیگر هیچ مصالحه ای میسر نمی شد. رژیم سقوط کرد. اما خط مشی تشدید اختلاف نیز نهادینه شده و درمسیری افتاده بود که روابط میان نیروهای سیاسی روز به روز وخیم تر می شد.

نیروها در این برهه به دو دسته کلی تقسیم می شدند. برخی ازتشدید تضادها نگران بودند و تلاش می کردند وحدتی نسبی ایجاد کرده و علی رغم اختلاف نظرها بر مشترکات کلی و اصولی پای فشرند. اینان بر گفت وگو و برخورد فکری و انتقادی تکیه می کردند اما از روش های انحصارطلبانه نفی و طرد و تخریب یکدیگر ابا داشتند. آنها خطر بروز برادرکشی و بازتولید استبداد را می دیدند. مهدی عراقی، آیت اله طالقانی، آیت اله بهشتی، آیت اله منتظری و.... از جمله این افراد بودند. در مقابل کسانی هم بودند که به تنها چیزی که می اندیشیدند حذف رقیب و مخالفان فکری خود بود. مسعود رجوی یکی از این افراد بود. او خود را معیار حقانیت می پنداشت و به چیزی جز نفی و نابودی مخالفان راضی نمی شد. در جناح مقابل وی نیز چنین کسانی یافت می شدند. در چنین فضایی دسته اخیرازهرگونه ستیزه جویی و تقابل استقبال می کردند که این موضوع خود داستان مستقلی دارد. اما بحث ما در باره نقش ساواک دراین زمینه بود. طبعا" به ذهن می رسد که بساط ساواک در 22 بهمن برچیده شد و سخن گفتن از آن بعد از سرنگونی شاه توهمی بیش نیست. اما شواهدی حاکی از آن است که ماجرا به همین سادگی ختم نمی شود.

فضای بعد از پیروزی

اتفاقی که با سرنگونی رژیم استبدادی پهلوی در 22 بهمن افتاد، تغییر فضای ذهنی نیروهای سیاسی و عموم مردم بود. تا روز قبل از آن همه اذهان نگران و متمرکز بر واکنش های احتمالی نهادهای سرکوب گر رژیم بودند. دشمن مشترکی وجود داشت که هیچ کس به تنهایی قادر به مقابله با آن نبود. اما فردای 22 بهمن که ظاهرا" ساواک شاه منحل شده و ارتش اعلام بیطرفی کرد، ناگهان برخی احساس بی وزنی کردند. تا دیروز هویت این نیروها در مبارزه با دشمنی سترگ معنی می شد. با رفتن این دشمن این هویت دچار مشکل می شد.

همه عادت کرده بودند با عاملی بیرونی درگیرباشند. نارسائی ها و ضعف ها را ناشی از دشمن بدانند. درفضای پس از پیروزی انقلاب که دیگر دشمن مشخصی رودر رو نبود، انگشت اتهام به سوی خودی ها نشانه می رفت. این زمینه ها بهترین فرصت را به دشمنانی داد که حیات و بقایشان در دامن زدن به تضادها بود. کشمکش های درونی بالا گرفت. نیروهایی که تا چندی پیش در کنار هم علیه استبداد حاکم مبارزه می کردند اینک انگشت اتهامشان علیه یکدیگر بود و دیگر به جز رقیب کسی را نمی دیدند.

اکنون این ادعا که در تنش های درون انقلاب بعد از پیروزی، باز هم عوامل ساواک نقش داشته اند به توهم متهم می شود. لذا برای بررسی این فرضیه باید به اسناد و مدارک قابل اعتنا رجوع کرد. اما اجازه دهید سری به چند سال قبل از پیروزی بزنیم.

ساواک بعد از پیروزی

درست است که ساواک در 22 بهمن ساقط شد اما این سقوط درباره مناسبات اداری و تشکیلاتی امری قطعی و حتمی بود درحالی که عناصر بجامانده و نیروی انسانی وابسته به آن با همان خط و ربط زنده و فعال بودند.

قبل از پیروزی انقلاب بعضی مقامات عالی ساواک به خارج از کشور گریختند. عده ای نیز ماندند و به تلاش هایشان ادامه دادند تا شاید در کنترل اوضاع موفق شوند. اسناد نشان می دهند تا 19 بهمن 1357 یعنی دو روز قبل از سقوط رژیم ساواک فعال بوده است. پس از پیروزی انقلاب تعدادی از بازجویان و مقامات ساواک به صورت مخفی در تهران و سایر شهرها ماندند. آنها مسلح بودند و به صورت تیمی با هم ارتباط داشتند. خسروآزموده بازجو پسرتیمسارآزموده، آیرم رئیس کمیته مشترک، همایون کاویانی بازجو، جلیل اصفهانی، توانگر معروف به آرش و بهمن نادری پورمعروف به تهرانی از آن جمله بودند که دو نفرآخر مدتی بعد دستگیرشدند. یکی از این افراد بعد از سرنگونی رژیم به همکار ساواکی اش گفته بود ما باید یک سری انفجار در سطح شهر به وجود آوریم، دولت جدید عاجز می شود و نمی تواند با این روند مقابله کند، آن وقت به متخصص امنیتی نیاز پیدا می کنند و چون خودشان دراین زمینه تجربه ندارند، مجبور می شوند سراغ ما بیایند. در شهرهای کوچکتر نیز هریک از عناصرساواک می کوشیدند با رخنه در نهادهای نورس انقلاب یا نیروهای سیاسی هم هویت خود را پنهان کنند و هم اهداف خود را پی بگیرند. نگارنده خود شاهد بود که چند هفته پس از پیروزی انقلاب بردر و دیوار شهرستان با رنگ و خط درشت می نوشتند "سه شنبه آینده شروع مبارزه مسلحانه". شعاری که برای همه مبهم و درعین حال نگران کننده بود. در حضور روحانی شهر این مسأله مطرح شد که این شعارها کار چه گروهی است؟ قبل از اینکه کسی اظهار نظرکند، عنصری که قبل از پیروزی با ساواک همکاری داشت پیش آفتاده با قاطعیت عنوان نمود کار مجاهدین خلق است. این در شرایطی بود که آنها هنوز امام خمینی را رهبری ضد امپریالیسم معرفی کرده و حداقل درظاهرخود را مدافع ایشان و انقلاب نشان می دادند و خطشان نه تنها درگیری نبود بلکه بیشتر جلب اعتماد و کسب پایگاه بود. بنا به ضرب المثلی که تا چوب را برمی دارند گربه دزده درمی رود، به ذهنم رسید که نوشتن این شعارها کار همین عوامل ساواک باشد. اما این گمان قابل اثبات نبود. بعدها با کنار گذاشتن سایر فاکت ها این گمان به یقین نزدیک شد.

در فضای بعد از پیروزی کسی گمان نمی کرد عوامل ساواک عامل این نا امنی ها باشند. نیروهای رقیب هر حادثه ای را از چشم یکدیگر می دیدند.

نامه تهرانی به طالقانی

چندی بعد بهمن نادری پور(تهرانی) شکنجه گرمعروف ساواک درحالی که مسلح بود به صورتی غافلگیرانه در مخفیگاه خود توسط چند تن از جوانان انقلابی دستگیرشد. آرش بازجوی خشن ساواک نیز در همین خانه بود. تهرانی وقتی به پایان خط رسید در زندان مدعی شد که از همه کارهای گذشته پشیمان است. تنها درخواست او فرصت یافتن برای جبران گذشته است. دراین راستا وی به عنوان کارشناس امنیتی به طرح مسائلی پرداخت که درآن شرایط جای تأمل بسیاردارد.

او از زندان نامه ای سرگشاده خطاب به آیت اله طالقانی و آیت اله لاهوتی نوشت که در بیرون منتشرشد. درآن نامه خواننده را به این جمعبندی می رساند که مهم ترین و اصلی ترین دشمن انقلاب گروه های سیاسی چپ و مجاهدین هستند. این درحالی بود که آیت اله طالقانی بر کم کردن درگیری ها و تنش ها و ایجاد فضای مسالمت آمیز میان نیروها تأکید میکرد و امام خمینی همچنان بر لزوم ادامه مبارزه علیه ایادی رژیم سابق تأکید داشت. وی راه حل مبارزه با این گروه ها را درتشکیل سازمانی اطلاعاتی شبیه ساواک دانسته و اعلام کرد از تجربیات وی در این زمینه استفاده شود.

پی نوشت:

1- خاطرات عزت شاهی، ص 606

2- خاطرات عزت شاهی، ص 559

3- خاطرات عزت شاهی، صفحات 597 تا 599

4- خاطرات عزت شاهی، ص 601

5- خاطرات محمدمهدی جعفری، سازمان مجاهدین خلق از درون، گفتگو از سید قاسم یاحسینی، نشرنگاه امروز، 1383، ص 171-188

6- مصاحبه با محمدمحمدی گرگانی، 8/9/1383- خاطرات عزت شاهی، ص601

7- خاطرات عزت شاهی، ص 603

8-خاطرات عزت شاهی، ص 418

9- خاطرات عزت شاهی، ص 416

10- خاطرات عزت شاهی، صفحات 414 تا 421

11-پیش کسوت انقلاب"شهید حاج مهدی عراقی"، مرکزبررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات، تیرماه 1378، ص 247، سند شماره 10664/381 درتاریخ 22/9/35(1355)،

12- شریعتی به روایت اسناد ساواک، مرکزاسناد انقلاب اسلامی، جلد دوم، ص 507

13- شریعتی به روایت اسناد ساواک، جلد سوم، ص 431

در نشريه چشم انداز ايران شماره 58 آبان و آذر1388 منتشرشد.

رايحه خوش يا ناگوار

اين روزها نگاه سياسي بر خيلي ذهن ها حاكم شده است كه همه مسائل را از اين دريچه مي بينيم. گاه اين نگاه سياسي به جنبه هاي امنيتي و بدبيني هم ممزوج مي شود. اما اجازه دهيد دركنار اين نگاه ها، از يك زاويه ديگر هم به مسائل جاري بنگريم.

سفر رئيس جمهور به كشورهاي لاتين مانند ونزوئلا و بوليوي و ... و اعلام اتحاد ضدامپرياليستي از سوي طرفين گرچه براي بعضي جوانترها شعارهايي تكراري و بي نتيجه تعبيرمي شود اما به نظر مي آيد از جنبه ي ديگر اين ارتباطات و عملكردها يك تحول يا استحاله سياسي و فرهنگي را نويد مي دهد. خيلي ها از ياد برده اند جرياني كه امروز به نام اصولگرا ناميده مي شود و بخصوص هسته سخت آن كه اكنون حاكميت يافته، درگذشته هاي دورتر خود را دشمن سرسخت و آشتي ناپذيرماركسيسم و سوسياليسم مي دانست و اين موضعگيري به نحوي هويت و مرزبندي اين جريان را با جريان هاي رقيب مشخص مي كرد. آنها كه تنش هاي سال هاي اول انقلاب و حتي قبل از آن را بخاطر دارند به ياد مي آورند كه چه حساسيتي حتي برسر واژه هايي بود كه بويي از سوسياليسم و كمونيسم مي داد. واژه هايي چون خلق، كارگر، ديالكتيك، طبقات و حتي جنگ فقر و غنا و.... كه گاه از سوي روشنفكران ديني هم به كار گرفته مي شد از سوي جريان مزبور به عنوان نشانه هاي تفكرالتقاطي و چپ زده قلمداد مي شد.

حتي در دولت خط امام دوران جنگ نيز چالشي جدي بر سر همين موضوع بود. برخي جريان هايي كه بعدها نام اصولگرا را برخود گذاشتند در آن روزگاران دولت مورد تأييد امام را به دليل تبعيت از اقتصاد دولتي و برنامه اي كه گمان مي رفت همان اقتصاد سوسياليستي است محكوم مي كردند. برخي دولتمردان آن روز را به داشتن افكار ماركسيستي و گرايش به سياست هاي چپ گرايانه متهم مي كردند. آن روزها كه كشور ما با صدام وحاميان غربي اش درگيربود، در صحنه جهاني عمدتا" با كشورهايي نظيركره شمالي و روماني و اقمارشوروي و غيرمتعهدها درارتباط بود. درحالي كه حاميان دولت امروز درآن زمان شوروي را دشمن و چه بسا خطرناكتر مي پنداشتند. در ديدگاه آنان كشورهاي سرمايه داري حداقل درزمره اهل كتاب بودند و چيزي از خدا و پيغمبر سرشان مي شد و به مسلمانان نزديك تربودند، اما كشورهاي سوسياليستي در شمارمنكرين خدا و ديانت جا مي گرفتند.

اما چرخش روزگار كار را به جايي رساند كه اكنون كه آن جريان سكان اجرايي كشور را برعهده گرفته است، شگفت آن كه سياست هايي مشابه همان ايام را به كار مي گيرد. باز هم نزديكترين كشور دوست و متحد ما ونزوئلاست و بوليوي، مهم ترين طرف تجاري ما چين كمونيست(علي رغم سركوب مسلمانان درآنجا)، كشور مورد اطمينان و حامي ما روسيه و ... اقتصاد ما همچنان دولتي و سياست هاي تجاري اش نافي بخش خصوصي مولد.

اين كه اتخاذ اين سياست ها تا چه حد تأمين كننده منافع ملي ماست مسأله اي است كه نياز به بحث كارشناسي خاص خود دارد، بحث ما دگرديسي فكري و فرهنگي نيروهاي مؤثر سياسي است. به نظر مي آيد جريان حاكم امروز درحال نوعي تجديد نظر در باورها يا حداقل ادعاهاي گذشته خود است. رايحه اي خوش يا ناخوشي كه به مشام مي رسد، رسيدن به نوعي ديناميسم در اصول فكري و لحاظ كردن موقعيت و شرايط در پياده كردن اصول و ارزش هاست.

بي ترديد اين چرخش ها مي تواند در انسجام دروني اين جريان تأثيرات منفي گذاشته و همچون دوران گذشته به چالش هاي فكري و ايدئولوژيك درون آن بينجامد و عاملين اجرايي به تخطي از اصول و مصلحت گرايي متهم شوند، مگر آن كه با تبيين فكري مواضع جديدشان، ارتقاء فكري يافته و به انسجام برتري نسبت به گذشته دست يابد كه دراين صورت بايد ورود آنان را به جرگه اصلاح طلبي خوش آمد گفت.

روزنامه اعتماد، دوشنبه 9 آذرماه 1388



آزمون مذاكره، منافع ملي يا گروهي


مذاكرات ميان دولت علاوه بر نتايج مثبت و منفي ديپلوماتيك براي طرفين، از يك جنبه ديگر قابل بررسي است. اين گونه مذاكرات براي گروه مذاكره كننده يك آزمون بزرگ سياسي است. آزموني كه نتيجه و عواقبش هم دامنگير دولت و هم ملت آن كشور مي شود. معمولا" مذاكرات به نقطه عطفي در سرنوشت سياسي كشورها مي انجامد.

اين آزمون بزرگ انتخاب سرنوشت ساز ميان منافع گروهي و منافع ملي است. گروه مذاكره براي موفقيت و تثبيت خود به عنوان يك جريان سياسي كارآمد نيازمند آنست كه مذاكرات به بن بست نكشيده و به توافقي نسبي بينجامد. درصورتي كه طرف مقابل سرسختي نشان دهد، منافع گروهي تيم مذاكره كننده آنها را وسوسه مي كند راهي براي مسالمت جويي بجويند و با تعديل مطالبات خود سرسختي طرف مقابل را تخفيف دهند. درحالي كه ممكن است لازمه منافع ملي سرسختي و پافشاري بر مطالبات ملي باشد.

برعكس گاه موقعيت تيم مذاكره كننده چنين حكم مي كند كه با سرسختي در مقابل رقيب و عدم انعطاف، خود را درافكارعمومي جرياني مقاوم و پايبند اصول و راديكال نشان دهد، اما منافع ملي اقتضا مي كند در مذاكرات انعطاف نشان داده و با نرمي و ملايمت بيشتر به توافقي نسبي از مطالبات دست يابيم. درهرصورت ميان منافع گروهي و منافع ملي همواره مرزي و فاصله اي مي تواند وجود داشته باشد. گروهي كه منافع ملي را بر موقعيت خود ترجيح مي دهد به موقعيت و تثبيت خود نمي انديشد. دغدغه اصليش ماندن نيست. درمقابل برخي سياستمداران نيز منافع ملي را از ياد برده و تنها به بقاي قدرت سياسي خود مي انديشند. بررسي قراردادهاي نفتي و مذاكرات پيرامون آن قبل از پيروزي انقلاب اين واقعيت را به خوبي نشان مي دهد.

اما اين تنها آزمون نيست. نيروهاي منتقد دولت و اپوزيسيون نيز در چنين شرايطي با آزموني بزرگ روبرويند. آنها كه در قدرت سهمي ندارند درپي آنند كه به افكار عمومي بقبولانند كه جريان حاكم ناكارآمد و نالايق است و نمي تواند منافع ملي را پشتيباني كند. اين خواست حكم مي كند كه به دنبال شكست مذاكرات بايد بود. بايد به افكار عمومي نشان داد كه جريان رقيب قادر به پيشبرد مطالبات ملي نيست. اما اگر همين جريان از منظر منافع ملي به ماجرا بنگرد ممكن است رويه اي ديگر را پيش رو ببيند. شايد اقتضاي منافع ملي اين باشد كه اختلافات سياسي داخلي را در مذاكرات بين المللي دخالت نداده و دعواي خانگي را به كوچه نكشاند.

اينجا هم نقطه آزموني براي نيروهاي سياسي منتقد است كه ميان منافع ملي و منافع گروهي يا جناحي كداميك را ترجيح دهند. حكايت آن دومادر مدعي و يك فرزند است كه هر دو مدعي بودند مادر فرزند مربوطه اند. اما وقتي داور حكم كرد كه فرزند را دو نيم كنند كه درحقيقت كشته مي شد، مادر واقعي پا پس كشيد و سلامت فرزند را بر خواست خود ترجيح داد و به اين ترتيب نشان داد كه مادر واقعي اوست. حكايت دولت و منتقدين برسر ميز مذاكره نيز چنين است.

در هر دو صورت آنچه مي تواند سلامت روند تصميم گيري را تضمين و تأمين كند، شفافيت مواضع و مطالبات ملي است. اگر دولت يا اپوزيسيون هركدام در جايگاه خود مطالبات ملي را در ابتداي كار و نه در ادامه يا پايان كار، شفاف براي مردم بيان كنند و نشان دهند كه منافع ملي در زمينه خاص مذاكرات چيست، امكان جابه جايي منافع گروهي و منافع ملي از بين مي رود.

روزنامه اعتماد،